سال هاست بی تکلف مانده ام
ره گم کرده نیستم.در رهم. بی مقصدم
شانه هایم خالی از کوله بار چند ساله ام
خسته از سنگینی کوله بار خالیم
کفش ها بر گردنم. پا برهنه میروم
چشم بسته راه روشن میروم
شاهد باورمو . ناباورانه میروم
درگیر یک جام می و صد ساغرم
خود نمیدانم تا به کی این پا و اون پا میروم
خسته ام لیکن پابرهنه . خار در پا میروم
( حمید )
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 22:33 توسط حمید
|
در میان این همه سیلاب غم
این که خوشحالی برایم کافی است
گفته بودی شعرهایم خوشحالت میکنند
قهقهه ها ٬ خنده هایم در تو احیا میکنند
باز خوب است خنده هایم یادت است
سایه ای از خاطراتم با تو هست
من که خویش از خاطراتم برده ام
خنده ها نیز خیلی وقتست مرده اند
( حمید )
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 12:12 توسط حمید
|
دل خوشی گونه های من پیشونی گرم تو بود
حیف تموم اشکایی که تشنه ی دست تو بود
چه فایده داره شونه هات وقتی دلت با من نبود
چه فایده داره بودنت باشیو من نفهممت
جلو چشای من باشی ولی نشه ببوسمت
این روزا روز مرگمه که واسه ی درد و دلام
نباشیو کم بیارم کلام زیبای تو رو
( حمید )
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 17:57 توسط حمید
|
دیدی رسم روزگار چه جوریه
تو نیستیو دنیا واسم بد جاییه
مثل مرداب متروک بی پرنده
مثل شبای مترسک پر ستاره
به خیالم فصل کوچ سرد اینجا
به خیالم همین امشب میرسم به آسمونا
خوش خیالم میدونم ساده لوحم بهم بخند
من به خیالت دل خوشم عیبی نداره تو بخند
دوباره باز مثل هر شب به سراغم اومدن
عزراییل و خاطراتت جلو چشمام اومدن
نه نترس با عزراییل بیشتر ازین رفیق شدم
با مرامه معرفتش مثله تو نیست
قول داده تا نبینمت جدام نکنه از زمین
( حمید )
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 20:7 توسط حمید
|
باز میبوسد لب کاغذ را قلم
باز می سوزد دلم شاید پرم
باز این دو دیوانه غوغا میکنند
منه آشفته را با خود همراه میکنند
باز می رقصد قلم در دستان من
رازها نمایان می شود بر دفترم
باز چشمهایم بی قراری میکنند
اشکها با دفترم عشق بازی میکنند
باز در اوج تنهایی در کنج اتاق
چشم هایم غرق تماشای تو شد
( حمید )
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 19:36 توسط حمید
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 18:11 توسط حمید
|
سر گیجه هایم آشنایست بعد تو
پر شده گوشهایم از ریز خنده های تو
مانده ام در خنده ها و گوشت تلخیهای تو
چندیست پنجره ها خالیند از تصویر تو
یا که راهها ختم نمیشوند به دیدار تو
قصد تو چیست از آزار من؟
باشد این نیز داستان من:
من به تو نه که به خود باختم.
کلبه ی ویرانه را بین چگونه ساختم.
( حمید )
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 22:41 توسط حمید
|
جون هر کی دوست داری بهم نخند
لااقل به من بخند ولی به عشقمون نخند
به خونه رویاییمون جلو چشای من نخند
نخند مهسان من نخند تموم زندگیم
من هنوزم به عشقمون یه عالمه امید دارم
لااقل مثل تو نیستم به این زودی کم بیارم
اسمشو ترس از سختیو دوری فردا بزارم.
( حمید )
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 0:56 توسط حمید
|
پس چی شد تکاپوی اول راه ؟
پس چی شد هیاهوی اول کار؟
مگه قول ندادی تا تهش میای؟
مگه عهد نبستی تا قلّه میای؟
چی شده دیگه صدات در نمیاد؟
نکنه پشیمونی یه وقت سراغت اومده؟
نکنه که عقلتون یهو سر جاش اومده؟
نکنه که عشق واسه تو کتاباست؟
شایدم این آخر قصه ی ماست!
( حمید )
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 16:47 توسط حمید
|
دل من.دل مجنون. دل خون
امشبم یادی ز احوالت نکرد
امشبم کابوس تنهایی به سراغت آمد
یاد ایام جدایی باز به یادت آمد
یاد آن ساعات کند یاد آن هق هق صبح
یاد آن گذر آشنا یاد آن نیمکت خالی
یاد آن چهره زیبا یاد آن چشمان گیرا
همه را به خاطر داری ؟ آری
حتی آن روز بهاری ؟ آری.
آری آن روز بهاری که خزان عمر شد
حتی آن نیمکت خالی ؟ آری.
( حمید )
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 14:16 توسط حمید
|